یادداشتی بر فیلم “خشم و هیاهو” به کارگردانی هومن سیدی

سینما فستیوال

“خشم و هیاهو”ی هومن سیدی با آنکه تلاش بسیاری برای متفاوت بودن و جلب نظر مخاطب می کند ، اما متاسفانه نمی تواند مخاطب جدی سینما را راضی کند .

فیلم قصه دارد اما چون فیلمنامه نمی تواند در روند قصه گویی قوی عمل کند و هیچکدام از کاراکترها را به درستی به مخاطب معرفی و تبدیل به شخصیت نمی کند و در حد تیپ باقی می گذارد ، در نتیجه برای مخاطب باورپذیر نمی شوند به گونه ای که نه غم هایشان او را غمگین می کند و نه شادی هایشان او را شاد .

در این بین کارگردان تلاش کرده با یک سری عوامل مانند سیاه و سفید کردن فیلم از نیمه ی راه بدون هیچ کارکرد منطقی در روند فیلم (البته می توان برای توجیه هر پدیده ای فلسفه ها بافت و ساعت ها صحبت کرد !) و یا استفاده از دکوپاژهایی که نسبت به فضای رئال آن شرایط خاص ، تفاوت دارد و در نهایت نحوه روایت متفاوت قصه ، خلاء های فیلمنامه را جبران کند و اینگونه مخاطب را بفریبد .

در واقع “خشم و هیاهو” را می توان به دو نیمه تقسیم کرد ، نیمه ی نخست و رنگی و نیمه ی دوم که سیاه و سفید است . نیمه ی نخست دارای تِمی قرمز رنگ ، ریتمی هیجانی ، فضایی پر تنش و صحنه های اروتیک و متناسب با فیلم است . اما نیمه ی دوم فیلم که به ناگاه سیاه و سفید می شود ، با آنکه دارای فضایی پر هیاهو و پر تنش است و با توجه به روند فیلم باید لحظات دلهره آوری برای کاراکترهای فیلم داشته باشد اما به کندی می گراید و خسته کننده می شود چرا که مدام در حال مکررگویی یک اتفاق خاص از دید افراد مختلف است . علاوه بر آن چون فیلم برگرفته از یک داستان واقعی است (گرچه کارگردان ادعا می کند که این شاهت ها تصادفی است) و مخاطب از پایان ماجرا خبر دارد و با توجه به اینکه کارگردان نتوانسته تعلیقی ایجاد کند به همین دلیل کند و کسالت بار می شود .

به دلیل محکم نبودن فیلمنامه و عدم شخصیت پردازی و البته بازی بد بازیگران هیچکدام از کاراکترها کارکرد درست و منطقی خود را در قصه پیدا نمی کنند و در حد تیپ باقی می مانند . طناز طباطبایی (حنا سرافراز) ، هم در نقش یک دختر هرزه ظاهر شده است هم یک دختر ساده و عاشق . اما به دلیل باقی ماندن در حد تیپ و تبدیل نشدن به شخصیت ، جایی که باید به خاطر او در دادگاه متاثر شویم نه تنها متاثر نمی شویم بلکه به دلیل عدم همزادپنداری و بازی بد طباطبایی پوزخندی بر لبمان نقش می بندد . و نوید محمدزاده (خسرو پارسا) که فیلم حکایت زندگی اوست همچون چند فیلم اخیرش یک آدم عصبی ، پرخاشگر و دمدمی مزاج است ، قالبی که گویا محمدزاده قصد بیرون آمدن از آن را ندارد . او نه می تواند حس همزادپنداری را در مخاطب برانگیزاند و نه حس همدردی را . البته بازی اگزجره و تیپیکالش نیز نقش به سزایی در این عدم باورپذیری ایفا می کند . می توان گفت که تنها کاراکتر فیلم که در روند تبدیل شدن به شخصیت قرار دارد پسر خسرو پارسا ، مویز است که حداقل می دانیم پدر و مادرش چه کسانی هستند و در چه نوع خانواده ای پرورش یافته است ، همین و بس .

با همه ی این تفاسیر باید گفت هومن سیدی با آنکه در “خشم و هیاهو” تلاش می کند فرم تازه ای را در روند فیلمسازی خود تجربه کند و تاحدودی نیز مخاطب را تا نیمه ی راه با خود همراه می کند اما به دلیل ضعف های فیلمنامه نمی تواند بییننده را درگیر زندگی کاراکترها کند و به همین خاطر تا انتقال پیام مورد نظرش و تاثیرگذاری مطلوب بر مخاطب فاصله ی بسیاری دارد ، فاصله ای که شاید با قصه گویی درست بتواند آن را در فیلم بعدی اش برطرف کند .

پریسا دامادی – سینما فستیوال